°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
بهار بیتو اگر تمام حلزونهای عالم دست به دست هم بدهند تا به چین رنج هایت سفر کنند؛ باز هم کاری از پیش نخواهند برد ، گیرم عصاره شفابخش هم داشته باشند. چین و چروک رنجهایت را مرهمی نیامده مادر ... مسيحا ......بزرگ مردا ما دختران احساس ......مجرمان بي گنهيم تن داده به هر ستمي .....ناخواسته كمر بستيم به سقط طفل درونمان كه مبادا فارغ گردد و بگيرد پاكي دامن مريم بودنمان را پسركي كه در دوره جنگ دوچرخه اش را به درخت تكيه داده بود يادش رفت برگردد آن رو بگيرد ولي درخت يادش نرفت كه بايد رشد كند .... دلم تنگ می شود ، گاهی میدانی که آخرین بار امروز خودم را اراسته ام مثل طعم سبزی کوهی برایم تازه ای پونه های وحشی عشق از تو می نوشند که - در جنون جاده ی آبانی ام جا مانده ای ارتفاعات دلـم از چشـــم هات افتاده اند! پشت پرچین خیالم دشتی از بابونه هاست عشق محاکمه نمی شود! <نسیم پریشان> من حال وهوایم به سرم بود،تو هم سر به هواتر امد به سرم هر چه بلا بود و تو هر دفعه بلاتر صیاد تو صیدت این قصه عجیب است مگر نه؟ در بند تو چندی است اسیرم،و تو هر لحظه رها تر بی دلهره در معبد دلبستگی من بنشین که تا حکم تبر دست پریشان تو باشد،خداتر این حاتم اگر سفره به سفره دلش از مهر تو پر بو خالی شده از هر چه به غیر تو و در عشق گداتر افسوس که گفتم نشنیدی ونگفتی شنیدم احساس من از فلسفه وفن بیان تو رساتر تقدیر اگر این بود که زخم دل من جوش نگیرد در باغ خیالات زمستان پیوند زده جداتر اتش زده بر خیمه ی اندیشه ی من بی خبری هات این تلخ ترین غربت دنیاست،مگر کرب وبلا تر؟!!! <<نسیم پریشان>> پر می زنم در اسمان چشم های روشن تو زندانی هم در راه راه ابی پیراهن تو در زندگی شکل محالی از خطا بودم چه شد که لغزید انگشت ظریفم بین مو و گردن تو رد شد نسیم شرجی خرداد گرم آرزو هام از انزوای سوز سنگین سکوت بهمن تو شاعر نبودی وتمام شعر ها زیر سر توست شاعر شدن هایم تماشایی شده در دامن تو باید بر ویانم میان صخره های حس بکردم مجموعه ی گل واژه هایی تازه از اویشن تو در من بپیچ راه های رفته را برگرد در من تا زندگی می بخشد اینجا هر نفس روییدن تو امشب مسافر می شوی اسمان می بارد ارام از قلهک چشمان من تا اخر راه اهن تو <نسیم پریشان>
بهار نیست
هفت سین واژگونهای است
که سینهای آن
مثل دندانهای مرده
بیرون زده است...
بهار بی تو
سرآغاز ناچاری است
سال کبیسهای
که از کوچه میگذرد
و نمیداند
چگونه به پایان برسد





برای حرف های معمولی
برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی» / «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد / «شادی پسر زائید»
و چقدر خسته ام از «چرا؟»
از «چگونه؟»
خسته ام از سوال های سخت ، پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا
دلم تنگ می شود ، گاهی
برای
یک «دوستت دارم» ساده
دو فنجان قهوه ی داغ
سه روز تعطیلی زمستان
چهار خنده ی بلند
و
پنج انگشت دوست داشتنی !
مصطفی مستور






به فاصله نفسم در رؤیا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت ، در دستهای من ؟
یادم باشد به رسم مردمان مغلوب ، تاریخ فتح تو را بنویسم
که دیگر جنگی در نگیرد .
میدانی تنم نبودنت را گریه میکند ؟
پیکرت را نمینویسم ،
میتراشم با دست و آنقدر صیقلش میدهم که چیزی بندش نشود .
اگر نباشی ، آنقدر نفس نمیکشم که بگویم :
آتش در نبود هوا ، نیست میشود .
دم صبح خواب دیدم ، داشتی از درخت چیزی میخریدی که تنم کنم
و من در آب ، منتظر بودم لباسم




گفتي که ظهر مي آيی
و من يادم رفت بپرسم
به افق تو يا من ؟
و تو يادت رفت بگويي
فردا يا روزي ديگر ؟
چه فرقي مي کند ؟
خودم را آراسته ام
عطر زده و منتظر
با لباسي که خودت تنم کرده اي
عباس معروفي
ساقه های ترش ریواسی و پر آوازه ای
چشمه های روشن احساس بی اندازه ای
برگ برگ فصل احساسات بی شیرازه ای
قلعه ها را پس بگیر از قفل هر دروازه ای
می برد هوش از سرم دم نوش های تازه ای
عشق عریضه نویس ساده ای است
که هر شب بساطش اش را بر می دارد
می نشیند کنج دیوار دل من
نزدیک پیچیدگی قلب تو
منظومه ای می شود از حسرت ها
و بعد در شب مرگی سکوت فرو می رود
و فردا صبح از قسمت دیگر شهر سر در می آورد.

| Power By:
LoxBlog.Com |